شمارهٔ ۱۹۵ - ایضا له
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با طبع خود صحبت میکند و از او میخواهد شعری سروده شود. طبع به او پاسخ میدهد که مانند سنگ خشک شده و دیگر اثری از نم و رطوبت در او باقی نمانده است. شاعر تأکید میکند که بارها سعی کرده است بر این سنگ بزند تا به جوهر شعر دست یابد، اما دیگر امیدی به پاسخ دادن ندارد. طبع هم بیتوجهی و بیاعتنایی دیگران را به یاد میآورد و میگوید که در این دو سال نه احوالپرسی از او شده و نه توجهی به حقوق او شده است. در نهایت، طبع به شاعر توصیه میکند که از او انتظار شعر نداشته باشد و به سادگی از این موضوع عبور کند، چرا که درخواست شعر در این شرایط بیمعناست.
دوش با طبع خویشتن گفتمکه چه داری؟ بیار شعری تر
هوش مصنوعی: دیشب با خودم صحبت کردم و ازش پرسیدم که چه چیزی در چنته داری؟ بیا شعری زیباتر بیاور.
گفت من همچو سنگ خشک شدمدر من از نم نماند هیچ اثر
هوش مصنوعی: من مثل یک سنگ بیروح شدهام و هیچ نشانهای از لطافت یا زندگی در وجودم باقی نمانده است.
گر تو بسیار سر زنی بر سنگناری از من بدست عقد گهر
هوش مصنوعی: اگر تو بارها به سنگ زنی، از من به دست نمیآوری چیزی ارزشمند.
تربیتها که کرده یی تو مراهست انصاف در زمانه سمر
هوش مصنوعی: تو مرا تربیت کرده ای، اما در این دنیا انصاف وجود ندارد.
با چنین رونق قبول سخنبا چنین آبروی فضل و هنر
هوش مصنوعی: با چنین رونق و اعتبار در گفتار و با این میزان از شخصیت و استعداد.
رو خموش و بگوشه یی بنشینپس ازین نام طبع و شعر مبر
هوش مصنوعی: سکوت کن و در گوشهای بنشین، از این پس نامی از طبع و شعر به زبان نیاور.
گفتمش: خواجه شعر می خواهدگفت کین خوشتر ست و نیکوتر
هوش مصنوعی: به او گفتم که آقا، شعر گفتن به این زیبایی و خوبی بهتر است.
به چه غمخوارگی که فرمودستخواجه ما را بدین دو سال اندر؟
هوش مصنوعی: چرا کسی که به ما اهمیت میدهد، این دو سال را به ما چنین سپری کرده است؟
نه جواب سلام و نه پرسشنه امیدی از وبه خیر و به شر
هوش مصنوعی: در اینجا، هیچ پاسخی به سلام داده نمیشود و نه سوالی مطرح میشود. امیدی وجود ندارد که از خوبی یا بدی خبری بیاید.
نه بتو التفات وقت حضورنه به غیبت تفقّدی در خور
هوش مصنوعی: نه در زمانی که حضور داری به تو توجهی میشود و نه در غیبتت کسی به حال و احوالت خبر دارد.
نه قضای حقوق دیرینهنه بحرمت بجانب تو نظر
هوش مصنوعی: نه حکم حقوق قدیمی و نه حرمت و احترام، بلکه به خاطر تو به سوی تو نگاه میکنم.
ناگهان از تو شعر می خواهدچه حدیثست، رو تو ژاژ مخور
هوش مصنوعی: ناگهان از تو شعر میخواهد، چه خبر عجیب و غریبی است! بهانهتراشی نکن و از حرفهای بیهوده بپرهیز.
خواجه را با تو این سخن خود نیستریشخندییت داده اند مگر
هوش مصنوعی: ایشان به خواجه میگوید که این سخن را به تو نگفتهاند، بلکه این فقط یک شوخی و تمسخر بوده که تو را به آن وادار کردهاند.
تو ز ساده دلی و نادانیکرده یی همچو کودکان باور
هوش مصنوعی: تو به خاطر سادگی و نادانیات مانند کودکان باور کردهای.
ورنه بر خیز و از عنایت اویک نشان درست باز آور
هوش مصنوعی: اگر نه، پس برخیز و از لطف و رحمت او یک نشانه واقعی بیاور.