شمارهٔ ۲۰۸ - ایضا له
هوش مصنوعی: این شعر درباره نیاز و امید شاعر به توجه و لطف کسی است که او را به عنوان پناهگاهی از علم و فضل میداند. شاعر از عشق و وابستگی خود به آن شخص میگوید و درخواست تواضع و کمک از او دارد. او به طور ضمنی از مشکلات و دردهای خود سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که جز عشق و عنایت آن شخص، امید دیگری ندارد. در نهایت، شاعر به وفاداری و احساسات صادقانهاش اشاره میکند و بیان میدارد که هر آنچه در حق او اتفاق بیفتد، در نهایت به شایستهاش برمیگردد.
زهی سپهر پناهی که فضل و دانش رانماند جز در تو در جهان پناه دگر
هوش مصنوعی: عجب آسمان پناهی! که در دنیا فقط تو هستی که علم و فضیلت را در خود جای دادهای و جا و پناه دیگری برای آنها وجود ندارد.
ز خاک کفش تو آنکس که تاج سر سازدزمان زمان ز شرف بر نهد کلاه دگر
هوش مصنوعی: کسی که از خاک کفش تو استفاده میکند و بر روی آن تاجی میسازد، در طول زمان با شرافتش کلاه دیگری به سر میگذارد.
ز زنگبار عدم تا کنون برون نامدبنیک بختی چون مسندت سیاه دگر
هوش مصنوعی: از آغاز عدم تا به حال، هیچ کسی مانند تو با این بخت خوب از زنگبار بیرون نیامده است، چون مسند تو سیاهتر از دیگران است.
تواضعی کن و در کار من نظر فرمایکه از تو منصف تر نیست پادشاه دگر
هوش مصنوعی: با فروتنی برخورد کن و به کار من توجه کن، چرا که هیچ پادشاه دیگری نیست که از تو انصاف بیشتری داشته باشد.
بنیک محضری از مشتری فزون آیمچو حسن ظنّ تو ار باشدم گواه دگر
هوش مصنوعی: اگر حسن ظن تو نسبت به من باشد، من برتر از گواهان دیگر به تو میرسم.
بخیره بدمشو از قول حاسدان با منکه نیست به زمنت هیچ نیکخواه دگر
هوش مصنوعی: من از حسادت برخی افراد مینالم، چون به جز من هیچکس دیگری نمیتواند در این زمان به خوبی به من کمک کند.
اگر عنایت تو با من این چنین باشدبرفته باشم ازین شهر تا دو ماه دگر
هوش مصنوعی: اگر محبت و توجه تو به من اینگونه ادامه یابد، من احتمالاً تا دو ماه دیگر از این شهر خواهم رفت.
لباس حرمت و جاهم چنان خلق گشتستکه تطریت نتوان کرد هیچ راه دگر
هوش مصنوعی: لباس احترامی که به تن دارم و موقعت خود را از دست دادهام، به گونهای است که نمیتوانم دیگر هیچ راهی برای پاک کردن آن پیدا کنم.
چنان شدست پراکنده این دل خونینکه هر دو قطره ازو می رود براه دگر
هوش مصنوعی: دل خونین من چنان در هم ریخته و پراکنده شده است که هر قطرهاش به سمت دیگری روانه میشود.
ز بیم دشمن هر گه که رای ناله کنمبسینه در شکنم آه را به آه دگر
هوش مصنوعی: از ترس دشمن، هر بار که بخواهم نالهای کنم، آن را در سینهام خفه میکنم و آهی را بر آهی دیگر میافزایم.
جوی ز خرمن هستی من بکف نایداگر بکاهی از لطف نیم کاه دگر
هوش مصنوعی: اگر از لطف و محبت تو کمتر شود، هرگز نمیتوانم جوی از خرمن وجود خودم به دست آورم.
اگر چه حالی از من فراغتی داریروا بود که بکار آیمت بگاه دگر
هوش مصنوعی: اگرچه در حال حاضر وقت آزاد و فراغتی از من داری، اما مناسب است که این زمان را برای استفاده در آینده نگهداری.
نه هر که مهر گیاهی بباغ بنشاندز بیخ برکند آنجا همه گیاه دگر
هوش مصنوعی: هر کسی که فقط نشانهای از محبت را در باغ میکارند، نمیتواند به راحتی ریشه آن را از زمین بیرون بکشد؛ زیرا در آنجا دیگر گیاهان نیز وجود دارند.
ز تو توقّع آن داشتم که بفزایدمرا ز جود نو هر روز مال و جاه دگر
هوش مصنوعی: از تو انتظار داشتم که هر روز با بخشندگیات، ثروت و مقامم را افزایش دهی.
تو آفتابی و من آب ، برکش از خاکمچو سایه در مفکن هر دمم بچاه دگر
هوش مصنوعی: تو مانند آفتابی و من مایلم که مانند آبی باشم که از خاک برمیخیزد. هر لحظه سایهات را بر من بیفکند، زیرا به عمق وجودم نیاز دارم.
برای کوری چرخ کبود را مگذارکزین ستانه روم من بجا یگاه دگر
هوش مصنوعی: به خاطر نادانی و جهالت کسی از جای خودت حرکت نکن، چرا که ممکن است به مقصدی نرسی و در مسیر دچار مشکل شوی.
مگر عقوبت یک رنگیست مالش منوگرنه نیست مرا بیش از ین گناه دگر
هوش مصنوعی: آیا کیفر یکسانی وجود دارد برای اشتباهات من؟ و اگر غیر از این باشد، من دیگر گناهی بیشتر از این ندارم.
یقین شناسی که در حقّ من هر آنچه کنیهمه فسانه شود تا بدیرگاه دگر
هوش مصنوعی: به یقین میدانم هر کار که در مورد من انجام دهی، همگی در نهایت بیارزش و افسانهای خواهد بود تا وقتی که روز دیگری بیاید.