بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)
هوش مصنوعی: در این شعر، روایت از زمان رسول الله (ص) است که لشکری به سوی قوم نافرمان رفته و تعدادی از آنها را اسیر کردهاند. به دستور پیامبر، عدهای از این افراد که ناپاک شناخته شدهاند، باید کشته شوند. در این میان، زنی خود را دختر حاتم معرفی میکند و از پیامبر درخواست میکند تا به خاطر نام پدرش، او را آزاد کند. پیامبر با نیکی به درخواست این زن پاسخ میدهد و زنجیر او را از پا و دستش باز میکند. دیگران در حال زاری و درخواست به مرگ هستند، اما در نهایت با شنیدن صدای زن، پیامبر قوم را میبخشد و به آنها عطا میکند، زیرا آنان از اصل و گوهر خویش خطایی نکرده بودند.
شنیدم که طی در زمان رسولنکردند منشورِ ایمان، قبول
شنیدم که در زمان پیامبر، هیچکس از قبیلهٔ طيّ ایمان نیاوردند.
فرستاد لشکر، بشیرِ نذیرگرفتند از ایشان گروهی اسیر
پیامبر بشیر و نذیر (بشارت دهنده و بیم دهنده) لشکری به سوی آنان فرستاد و لشکریان از آن قبیله گروهی را اسیر کردند.
بفرمود کشتن به شمشیرِ کینکه ناپاک بودند و ناپاک دین
هوش مصنوعی: فرمان داد که با شمشیر انتقام، آنها را بکشند چون ناپاک و بددین بودند.
زنی گفت من دختر حاتممبخواهید از این نامور حاکمم
هوش مصنوعی: زنی گفت: من دختر حاتم طائی هستم، از این حاکم معروف درخواست کنید.
کرم کن به جای من ای محترمکه مولای من بود از اهل کرم
لطفاً به من لطف و محبت کن، زیرا مولای من (پدرم) اهل بخشش بود.
به فرمان پیغمبر نیکرایگشادند زنجیرش از دست و پای
هوش مصنوعی: به دستور پیامبر فرزانه، زنجیر او را از دستان و پاهایش باز کردند.
در آن قوم باقی نهادند تیغکه رانند سیلابِ خون، بیدریغ
در بقیهٔ آن قوم شمشیر قتل نهادند به گونهای که سیلاب خون جاری گردد.
به زاری به شمشیرزن گفت زنمرا نیز با جمله، گردن بزن
زن با زاری به شمشیرزن گفت که او را نیز مانند سایرین به قتل برساند.
مروّت نبینم رهایی ز بندبه تنها و یارانم اندر کمند
جوانمردی نیست که من به تنهایی از بند رهایی یابم و اهل قبیلهام در کمند گرفتار باشند.
همیگفت و گریان بر احوال طیبه سمع رسول آمد آوازِ وی
می گفت و بر احوال قبیله طی گریه می کرد. سخن او به گوش پیامبر رسید.
ببخشود آن قوم و دیگر عطاکه هرگز نکرد اصل و گوهر خطا
آن مردم را ببخشید زیرا اصل و جوهر پاک، خطا نمیکند.