بخش ۲۴ - حکایت
هوش مصنوعی: این شعر داستان مردی مغرور و کبرآور است که در خانهاش را بر روی دیگران میبندد و به گوشهای مینشیند. روزی مردی نابینا از او میپرسد که چرا اینقدر کینه و خشم دارد. او از آزار و بیاحترامی دیگری شکایت میکند. نابینا او را دعوت میکند تا شب را با هم افطار کنند و با خوشگذرانی فضای دلش را تلطیف میکند. در ادامه، این پیشامد باعث میشود که نام این درویش در شهر مطرح شود و خواجهای سنگدل از حوادث او میپرسد. درویش متوجه میشود که کبر و بیاحترامی اش به دیگران باعث مشکلاتش شده و در نهایت به او میگوید که باید به دل دیگران احترام بگذارد. میتوانیم از این روایت عبرت بگیریم که با احترام به دیگران و دوری از تکبر، درهای خوشبختی به روی انسان گشوده میشود.
شنیدم که مغروری از کبر مستدر خانه بر روی سائل ببست
شنیدهام که آدم مغروری در خانه را بر روی نیازمندی بست
به کنجی فرو ماند و بنشست مردجگر گرم و آه از تف سینه سرد
آن نیازمند در گوشهای نشست و آه سرد از سینه بر میآورد.
شنیدش یکی مرد پوشیده چشمبپرسیدش از موجب کین و خشم
مردی نابینا، صدای آه و فغان او را شنید و از سبب خشمش پرسید.
فرو گفت و بگریست بر خاک کویجفایی کز آن شخصش آمد به روی
(ماجرا را برای مرد نابینا) تعریف کرد و افتادهبر خاک و گریان از جور و ستمی که از آن مرد متکبر به او رسید گفت.
بگفت ای فلان، ترک آزار کنیک امشب به نزد من افطار کن
(مرد نابینا) به او گفت این ماجرا را فراموش کن و یک امشب (در خانه من) شام و افطار کن.
به خُلق و فریبش گریبان کشیدبه خانه در آوردش و خوان کشید
به مهربانی و ترفند او را به خانه بُرد و سفره نهاد.
بر آسود درویش روشن نهادبگفت ایزدت روشنایی دهاد
آن مرد نیازمند از غم و رنج آسود و دعا کرد که «ایزد و پروردگار، تو را روشنایی ببخشد!»
شب از نرگسش قطره چندی چکیدسحر دیده بر کرد و دنیا بدید
آن شب چند قطره اشک از چشمان مرد نابینا چکید؛ سحرگاه چشم گشود و توانست ببیند.
حکایت به شهر اندر افتاد و جوشکه آن بیبصر دیده بر کرد دوش
این حکایت در شهر پیچید و جوش و خروش (در مردم افتاد) که مرد نابینا، بینا گشت.
شنید این سخن خواجهٔ سنگدلکه برگشت درویش از او تنگدل
آن مرد متکبر سنگدل هم ماجرا را شنید؛ همان کسی که درویش از برِ او رنجیدهدل رفت.
بگفتا حکایت کن ای نیکبختکه چون سهل شد بر تو این کار سخت؟
و از مرد (دیده یافته) پرسید ای نیکبخت! این مشکل بزرگ تو چطور حل شد؟ (چگونه بینا شدی؟)
که بر کردت این شمع گیتیفروز؟بگفت ای ستمکار آشفته روز
چه کسی این چراغ درخشان را برای تو روشن کرد؟ پاسخ داد: ای ستمکار سیهروز!
تو کوتهنظر بودی و سست رایکه مشغول گشتی به جغد از همای
تو کوتهنظر و تنگنظر بودی و بداندیش، که جغدی را بر هما پسندیدی (یعنی سعادت داشتن هما و کار نیک را به جغد شوم و کار ناپسند ترجیح دادی)
به روی من این در کسی کرد بازکه کردی تو بر روی وی در، فراز
این در (بخت و اقبال) را کسی بهروی من گشود که تو در بر روی او فراز کردی. ( فراز کردن: بستن)
اگر بوسه بر خاک مردان زنیبه مردی که پیش آیدت روشنی
اگر جوانمردان را محترم بداری و راهرو آنها باشی، به کار نیک و مردی که پیش میآید روشن هستی (و شک نمیکنی)
کسانی که پوشیده چشم دلندهمانا کز این توتیا غافلند
کسانیکه چشم دلشان کور است از این توتیا (کمک به نیازمند) غافل هستند.
چو برگشتهدولت ملامت شنیدسر انگشت حیرت به دندان گزید
وقتی آن مرد بختبرگشته این سرزنش را شنید، انگشت پشیمانی به دندان گَزید.
که شهباز من صید دام تو شدمرا بود دولت به نام تو شد
که شهباز اقبال و بخت من، صید تو گشت، قسمت من بود اما نصیب تو شد.
کسی چون به دست آورد جره بازفرو برده چون موش دندان آز
کسی که شهباز را بهدست آورده بود (با نادانی از دست داد و اکنون) همچون موش دندان حرص میفشرد.
الا گر طلبکار اهل دلیز خدمت مکن یک زمان غافلی
ای کسی که طلبکار و جوینده اهل دل هستی، از خدمت و کمک یک لحظه غفلت مکن.
خورش ده به گنجشک و کبک و حَمامکه یک روزت افتد همایی به دام
به ضعفا کمک کن، تا روزی همای سعادت نصیب تو گردد.
چو هر گوشه تیر نیاز افکنیامید است ناگه که صیدی زنی
وقتی تیر نیاز (و کمک کردن به دیگران را) به هرجا روانه میکنی روزی تیرت به هدف خواهد خورد.
دُری هم بر آید ز چندین صدفز صد چوبه آید یکی بر هدف
یک مروارید هم از چندین صدف بهدست میآید و از صد تیر یکی بر هدف.