حکایت شمارهٔ ۶
هوش مصنوعی: در این شعر، جوانی از جهل و نادانی خود به مادرش بیاحترامی میکند و او را دلشکسته و گریان میکند. مادر، با لطافت به یاد آورده که زمانی او را در آغوش گرفته و به فرزندش توصیه میکند که برخلاف زودرفتی و نادانیاش، به خرد و بزرگی او احترام بگذارد. اشاره به این میکند که در زمان کودکی، او بیچاره و نیازمند بوده و اکنون باید از محبت و رنجهای مادر قدردانی کند.
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
هوش مصنوعی: یکزمان به خاطر نادانی جوانی به مادرم بیاحترامی کردم؛ او ناراحت و گوشهای نشست و با گریه گفت: آیا کودکی خودت را از یاد بردهای که تندی و درشتی میکنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویشچو دیدش پلنگافکن و پیلتن
هوش مصنوعی: زالی به فرزندش گفت چه زیباست هرگاه او پلنگی را دید و با بدن بزرگی مانند فیل روبرو شد.
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من،
هوش مصنوعی: اگر به خاطر آوردی که در دوران خردسالی چه وضعیت سختی داشتی، که در آغوش من بودی و بیچاره بودی.
نکردی در اینروز بر من جفاکه تو شیرمردی و من پیرزن
هوش مصنوعی: تو امروز به من بدی نکردی، چون تو مردی شجاع و من زنی سالخورده هستم.