باب ششم در ضعف و پیری
حکایت شمارهٔ ۱
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم که جوانی در آمد و گفت: د...
حکایت شمارهٔ ۲
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با...
حکایت شمارهٔ ۳
مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
حکایت شمارهٔ ۴
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
حکایت شمارهٔ ۵
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ ن...
حکایت شمارهٔ ۶
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همی...
حکایت شمارهٔ ۷
توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم...
حکایت شمارهٔ ۸
پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟
حکایت شمارهٔ ۹
شنیدهام که در این روزها کهن پیری