تناجی
عطار نیشابوری

شمارهٔ ۴۹

شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستمدر آتشِ سوزنده به جان پیوستم
چون هر نفسم به گاز سر میفکنندبر پای که سر نهم که گیرد دستم