ابیات پراکنده
باید خریدارم شوی
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
نیش و نوش
کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
تلخکامی
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
دریای تهی
در جام فلک باده بیدردسری نیست
رنج زندگی
هزار شکر که از رنج زندگی آسود
آواره
جز کوی تو جایی من آواره ندارم
به اقتفای خواجه
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است
سایهٔ هما
چشم تو نظر بر من بیمایه فکنده است
نیرنگ نسیم
نرمنرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد
بینصیب
کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست
فریب
چاره من نمیکنی چون کنم و کجا برم؟
اندام او
به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟
آتش گل
چو من ز سوز غمت جان کس نمیسوزد
چشم نیلی
نیلگونچشم فریبانگیز رنگآمیز تو
مستی و مستوری
از خون دل چو غنچهٔ گل پاکدامنان
صبح پیری
تا بر آمد صبح پیری پایم از رفتار ماند